سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

دی 91 - Note Heart
سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا


Note Heart


 

دیـگـــه عــاشـق شــدن نــــاز کشیــدن فــایــــــــده نـــــداره

دیـــگــــــه دنـــبــــــال آهــــو دویـــــدن فـــایـــــــده نـــــــــداره

چـــــرا ایــــــن در و اون در میــــــزنــــــــی ای دل غـــافــــــــل

دیـگـــــه دل بـستــــن و دل بـــریـــــــدن فــایـــــــــده نـــــداره

وقتی ای دل بـه گیسـوی پریـشون میـرسی خودتو نـگه دار

وقتی ای دل به چشمون غزل خون میرسی,
خودتو نگه دار

ای دل دیگه بـال و پـر نـداری داری پیـر میشی و خبر نــداری

وقتـی ای دل به گیـسوی پریـشون میرسی,
خودتـو نگه دار

وقتی ای دل به چشمون غزل خون میرسی,
خودتو نگه دار

 


"سرهنگ زاده"


ثبت شده در شنبه 91/10/30 ساعت 11:0 عصر توسط مخاطب خاص نظرات شما () |

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و...
این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.
توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم.
چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لااقل از لحاظ ظاهری هم پایه خودم باشد. تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم، همچون عکسی همه جا همراهم بود.
تا اینکه دیدار محسن، برادر مرجان –یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید. از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم (البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود. همان قدر زیبا، با وقار، قد بلند، با شخصیت و... در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد، فهمیدم که این عشق یک طرفه نیست.
وای که آن روزها چقدر دنیا زیباتر شده بود. رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود. به اندازه ای که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد. اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم. ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.
محسن که به سربازی رفت، پیوندمان محکم تر شد. چرا که داغ دوری، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته ای یک بار با هم تماس داشتیم، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.
هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد!
اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم، ناگهان حادثه ای ناگوار همه چیز را به هم ریخت.
" انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد "
این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود.
باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند. چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود. آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه... آیا محسن معلول، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد؟ آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود؟! من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت. محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم. برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد. آن روز مرجان در میان اشک و آه، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت. از اینکه او بیشتر از معلولیتش، ناراحت این است که چرا من، به ملاقاتش نرفته ام. مرجان از عشق محسن گفت، از اینکه با وجود بی وفائی من، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد. هنگام خداحافظی، مرجان بسته ای کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:
این آخرین هدیه ای است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود. دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست، محسن برای تهیه اون، به منطقه مین گذاری شده رفته بود و... این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته، برای اینه که موقع زخمی شدن، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه به تو، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه.
بعد نامه ای به من داد و گفت:
این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : "نامه و هدیه رو با هم باز کنی"
مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم. اما جرات باز کردنش را نداشتم. خون خشکیده روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم، میخندید. مدتی بعد، یک روز که از دانشگاه برمیگشتم وقتی به مقابل خانه مان رسیدم، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد.
_ سلام مژگان...
خودش بود. محسن، اما من جرات دیدنش را نداشتم. مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم. چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم! مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت.
_ منم محسن، نمی خوای جواب سلامم رو بدی؟
در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم:
_ س ..... سلام...
_ چرا صدات میلرزه؟ چرا برنمی گردی! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی؟ یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی!... این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند. طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم. حرفهایش که تمام شد. مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم. تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود. آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم، با یک پا و دو عصای زیر بغلی.... کمی به رفتنش نگاه کردم، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود. وای! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم. نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند! چرایش را نمیدانم. اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم.
مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت...
حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود. سوار بر امواج نوری، به درون چشم هایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد. داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم. تمام بدنم خیس عرق شده بود. دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت. اما قلبم...
قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند.
بله، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد. ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم. داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد.
به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم. "سلام مژگان، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام، اما دوست دارم چیزهائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم. تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیزها برای تو باشد. جلو رفتم و...
بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی، فکر کردم از دست دادن یک پا، ارزش کندن آن گل را نداشته. اما حالا که دارم این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل، نه فقط به خاطر تو، که در واقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد، چه برسد به یک پا و …
گریه امانم نداد تا بقیه نامه را بخوانم. اما همین چند جمله محسن کافی بود، تا به تفاوت درک عشق، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست.
چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم. به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.
اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما در کنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم. ما، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی عشق مان نگه داشته ایم.


ثبت شده در جمعه 91/10/29 ساعت 8:21 عصر توسط مخاطب خاص نظرات شما () |

 

داشت دفتر مشقش را جمع می کرد.

چشمش افتاد به روزنامه ای که مادر روی آن برای همسایه ها سبزی پاک کرده بود.

تیترش یک "سه" بود با بی نهایت "صفر" جلوش.

عدد "سه" ناگهان او را... از جا پراند.

- بابا، پس فردا با بچه های مدرسه می برنمون اردو. سه هزار تومن میدی؟

بابا سرش را بلند نکرد. با صدایی آرام گفت: فردا یکم بیشتر مسافر می برم، سه هزار تومن هم به تو میدم.

با وعده شیرین بابا خوابید..

صبح زود، رفت کنار پنجره، پرده را کنار زد، باران ریز و تندی می بارید. قطره های باران برای رسیدن به زمین مسابقه گذاشته بودند.

بند دلش پاره شد: آخه توی این بارون که، مسافر سوار موتور بابام نمی شه..

اشک توی چشم هایش حلقه زد.. از پشت پنجره آمد کنار..

یک قطره اشک از روی صورتش چکید روی یکی از بی نهایت "صفر"هایی که جلوی عدد "سه" رژه می رفتند..


ثبت شده در چهارشنبه 91/10/27 ساعت 3:47 عصر توسط مخاطب خاص نظرات شما () |

کنار خیابون ایستاده بود تنها ، بدون چتر ، اشاره کرد مستقیم ...

جلوی پاش ترمز کردم ، در عقب رو باز کرد و نشست، آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها!

- ممنون

- خواهش می کنم... حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین، یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه، و اون لحظه، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد، نفسم حبس شد، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز!

- چیزی شده ؟ چشمامو از نگاهش دزدیدم!

- نه .. ببخشید، خودش بود، شک نکردم، خودش بود بعد از ده سال ، بعد از ده سال.... خودش بود. با همون چشم های درشت آهویی، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب، با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک میزد، خودش بود. نبضم تند شده بود، عرق سردی نشست روی تنم، دیگه حواسم به هیچ چی نبود، می ترسیدم دوباره نگاهش کنم، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم، دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن، برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن، بارون بود و بارون..

پرسید : - مسیرتون کجاست ؟ گلوم خشک شده بود، سعی کردم چیزی بگم اما نمیشد، با دست اشاره کردم.. مستقیم. گفت: من میرم خیابون بهار، مسیرتون می خوره؟ به آینه نگاه نکردم، سرمو تکون دادم، صدای خودش بود، صدای قشنگ خودش بود، قطره اشکم چکید، چکید و چکید، گرم بود، داغ بود، حکایت از یک داستان پرغصه داشت، به چشمام جرات دادم، از پشت پرده اشک دوباره دیدمش، داشت خیابونو نگاه میکرد، دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود، به تعبیر من، با حالت متعجبانه، چشماش مثل چشم بچه ها پر از سوال، سرعت ماشینو کم کردم، بغض بد جور توی گلوم می تپید، روسریش، مثل همیشه که حواسش نبود، سر خورده بود روی سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود، خاطره ها، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند، از جلو چشمام عبور می کرد، به خدا خودش بود، به چشمای خودم نگاه کردم، سرخ بود و خیس، خدا کنه منو نشناسه، اگه بشناسم چی میشه، آخه اینجا چیکار می کنه؟! یعنی تنهاست؟ ازدواج نکرده؟ ازدواج کرده؟ طلاق گرفته؟ بچه نداره؟ خدای من... خدای من.... با لبش بازی می کرد، مثل اونوقتا، که من مدام بهش میگفتم، اینقده پوست لبتو نکن دختر، حیف این لبای قشنگت نیست؟ و اون، با همون شیطنت خاص خودش، میخندید، لج می کرد، به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد، توی چشم من، همون دختر بیست و هفت ساله بود، با همون بچه گیای خودش، با همون خوشگلیای خودش.... زمان به سرعت میگذشت، قطره های اشک من انگار پایان نداشت، بارون هم لجبازتر از همیشه، پشت چراغ قرمز ترمز کردم، به ساعتش نگاه کرد، روسریشو مرتب کرد، به ناخناش نگاه کردم، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست، دلم میخواست فریاد بکشم، بغض داشت خفم میکرد، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و میریخت روی لباسم، زیر بارون نرفته بودم اما.. خیس بودم، خیس ِ خیس... چیکار باید می کردم، بهش بگم؟ بهش بگم منم کی ام؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم؟ دستامو بذارم روی گونه هاش؟ می دونستم که منو خیلی زود میشناسه، مگه میشه منو نشناسه، نه.. اینکارو نمی تونم بکنم، میترسم، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب میکرد، توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و... نبود، بود، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت، بود، پر رنگ تر از خود اون چیز، زیباتر از خود اون چیز، تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود، یه جور شیدایی بود، خل بودم دیگه، نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم، عاشقی کنم براش، میگفت: بهت نیاز دارم... ساکت می موندم، میگفت: بیا پیشم، میگفتم: میام... اما نرفتم، زمان برای من کند میگذشت و برای اون تندتر از همیشه، دلم می خواست بسوزم، شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد، قصه عشق من افسانه شد و معشوق من، از دستم پرید، مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت. صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد، چراغ سبز شده بود، آهسته حرکت کردم، چشام چسبید روی آینه، حریصانه نگاهش کردم، حریصانه و بی تاب، چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن، آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه، یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد، هر دو روی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم، و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش، چشم در چشم، نگاهم می کرد، تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم، چشماش عاشقانه و مادرانه، با چشم های من مهربون بود. شقیقه هام می سوخت، احساس میکردم هر لحظه ممکنه سکته کنم، قلبم عجیب تند می زد، تندتر از همیشه، تندتر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد

- همینجا پیاد میشم. پام چسبید روی ترمز، چشمامو بستم!

- بفرمایین... دستشو آورده بود جلو، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش، قلبم ایستاد، با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم...

- لازم نیست ..

- نه خواهش می کنم... پولو گذاشت روی صندلی جلو... صدای باز شدن در اومد و بعد... بسته شدنش. خشکم زده بود، حتی نمیتونستم سرمو تکون بدم. برای چند لحظه همونطور موندم، یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم، تصمیم خودم گرفته بودم برای صدا کردنش، برای فریاد کردنش، برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال، دیدمش... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود، و... دختر بچه ای که زیر چتر ایستاده بود. صدا توی گلوم شکست... اسمش گره خورد با بغضم و ترکید. قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد. رفت، رفتند توی خیابون بهار، سه نفری، زیر چتر باز... دختر کوچولو دستشو گرفته بود، صدای خنده شون از دور می اومد... سر خوردم روی زمین خیس، صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد... مثل بچه ها زار زدم... زار زدم... منو بارون...، زار زدیم، اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن، به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین، بوی عطرش ماشینو پر کرده بود، هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم... بوی عطر خودش بود، بوی تنش، بوی دستش، بعد از ده سال، دوباره از دستش دادم، این بار پررنگ تر، دردناک تر، برای همیشه... یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من؟ نه... عاشق تر شده بودم، عاشق تر و دیوانه تر... چه کردی با من تو... چه کردی... بارون لجبازانه تر می بارید، خیابان بهار، آبی بود. آبی تر از همیشه...


ثبت شده در چهارشنبه 91/10/27 ساعت 2:48 عصر توسط مخاطب خاص نظرات شما () |

 

خداوندا...
 
اگر روزی بشر گردی
 
زحال بندگانت با خبر گردی
 
پشیمان می شدی از قصه خلقت
 
از اینجا از آنجا بودنت !

 
خداوندا...

 
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
 
لباس فقر به تن داری
 
برای لقمه ی نانی
 
غرورت را به زیر پای نامردان فرو ریزی
 
زمین و آسمان را کفر می گویی... نمی گویی؟

 
خداوندا...
 
اگر با مردم آمیزی
 
شتابان در پی روزی
 
ز پیشانی عرق ریزی
 
شب آزرده و دل خسته
 
تهی دست و زبان بسته
 
به سوی خانه باز آیی
 
زمین آسمان را کفر می گویی... نمی گویی؟

 
خداوندا...
 
اگر در ظهر گرماگیر تابستان
 
تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری
 
لبت را بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
 
و قدری آن طرف تر کاخ های مرمرین بینی
 
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
 
و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد
 
زمین و آسمان را کفر می گویی... نمی گویی؟
 
خدایا خالقا بس کن جنایت را تو ظلمت را...!

 
تو خود سلطان تبعیضی

تو خود یک فتنه انگیزی

اگر در روز خلقت مست نمی کردی

یکی را همچون من بدبخت
 
یکی را بی دلیل آقا نمی کردی

جهانی را چنین غوغا نمی کردی
 
دگر فریادها در سینه ی تنگم نمی گنجد
 
دگر آهم نمی گیرد
 
دگر این سازها شادم نمی سازد
 
دگر از فرط می نوشی، می هم مستی نمی بخشد
 
دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد

 
نه دست گرم نجوائی به گوشم پنجه می ساید
 
نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد..
 
اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد

برای نامرادی های دل باشد
 
خدایا گنبد صیاد یعنی چه ؟
 
فروزان اختران ثابت سیار یعنی چه ؟
 
اگر عدل است این پس ظلم ناهنجار یعنی چه؟

به حدی درد تنهایی دلم را رنج می دارد

که با آوای دل خواهم کشم فریاد و برگویم

خدایی که فغان آتشینم در دل سرد او بی اثر باشد خدا نیست ؟!

شما ای مولیانی که می گویید خدا هست و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!

بگویید تا بفهمم

چرا اشک مرا هرگز نمی بیند؟
 
چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمی گوید
 
چرا او این چنین کور و کر و لال است

و یا شاید درون بارگاه خویش کسی لب بر لبانش مست تنهایی

و یا شاید دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش

کنون از دست داده آن صفتها را

چرا در پرده می گویم

خدا هرگز نمی باشد

من امشب ناله نی را خدا دانم
 
من امشب ساغر می را خدا دانم

خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد

خدای من شراب خون رنگ می باشد

خدا هیچ است.
 
خدا پوچ است.
 
خدا جسمی است بی معنی
 
خدا یک لفظ شیرین است

خدا رویایی رنگین است

شب است و ماه میرقصد

ستاره نقره می پاشد
 
و گنجشک از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد

من اما سرد و خاموشم!

من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم

اگر حق است زدم زیر خدایی... !!!
 
عجب بی پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا...

اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم

ولی نه؟!

چرا من روسیه باشم؟
 
چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟
 
خداوندا...

تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی

تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند

ولی من با دو چشم خویشتن دیدم

که نامردان به از مردان

ز خون پاک مردانت هزاران کاخها ساختند

 
خداوندا بیا بنگر بهشت کاخ نامردان را.

خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را بس کن تو ظلمت را.

تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت بر انسان حکم فرماید

تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی
 
کرد ولی من با دو چشم خویشتن دیدم

پدر با نو رسته خویش گرم میگیرد

برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام میگیرد

نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد

قدم ها در بستر فحشا می لغزد

پس... قولت!

اگر مردانگی این است

به نامردی نامردان قسم

نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم ... !


ثبت شده در سه شنبه 91/10/26 ساعت 5:23 عصر توسط مخاطب خاص نظرات شما () |

 

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس،لبانش می لرزید،گیسوانش آشفته بود وخودش آشفته تر..

- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟

نگاهش که گره خورد در نگاهم، بغضش ترکید، قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا، چکید روی گونه اش.

- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....

صدایش می لرزید.

- اِ .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟

گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید، هق هق , گریه می کرد، آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم، آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود، با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد، در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت..

- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟

این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت، آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد، یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم، پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر, برادر , خواهر , عمو , کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام..

- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...

دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست، حسودی می کردم به دخترک..

- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟

آرام تر شد، قطره های اشکش کوچکتر شد، احساس مشترک , نزدیکترمان کرد، دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم، گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد، احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود...

- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...

هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد , با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم، پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار...

- گریه نکن دیگه , خب ؟

- خب ...

زیبا بود , چشمانش درشت و سیاه، با لبانی عنابی و قلوه ای، لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده، گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد..

- اسمت چیه دخترکم ؟

- سارا

- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی.

او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود، او دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش و پناهی را جسته بود برای آسودنش، امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش و من , نه بغضم را شکسته بودم , که اگر می شکستم , کار هر دو تامان خراب میشد و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...

باید تحمل می کردم , حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد و بعد باز می خزیدم در پس کوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان، باید صبر می کردم...

- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟

با ته مانده های هق هقش گفت:

- هم .. هم .. همینجا ..

نگاه کردم به دور و بر، به آدم ها، به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت، همه چیز ترسناک بود از این پایین، آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند، بلند شدم و ایستادم، حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها، دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را...

- نمی دونی مامانت از کدوم طرف رفت ؟

دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه

من هم نمی دانستم، حالا همه چیزمان عین هم شده بود، نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا، هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ...

- ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوی خوشگل، برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد، یک لبخند کوچک و زیر پوستی , و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده قدم زدیم باهم، قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست، آن هم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است، حتی اگر حس مشترک, گم کردن عزیز ترین چیزها باشد, هدفمان یکی بود, من, پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش...

- آدرس خونه تونو نداری ؟

لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت

- یه نشونه ای یه چیزی... هیچی یادت نیست ؟

- چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم, با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه.

خنده ام گرفت، بلند خندیدم و بعد خنده ام را کش دادم، آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند، سارا با تعجب نگاهم می کرد.

- بلدی خونه مونو ؟

دستی کشیدم به سرش..

- راستش نه , ولی خونه ما هم همین چیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش.

لبخند زد، بیشتر خودش را بمن چسبانید، یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت، کاش این دخترک , سارا , دختر من بود ... کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم، کاش میشد من و .. دستم را کشید.

- جونم ؟

نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود..

- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم،خندیدم

- ای شیطون ... ازینا ؟

- اوهوم ...

- منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون میخرم , خب ؟

خندید ..

- خب , ازون قرمزاشا ...

- چشم...

هر دو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم، سارا شیرین زبانی می کرد، انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود.

- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می کنیم ...

گوش می دادم به صدایش و لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود، سارا هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود، ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی.

- خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟

- آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..

ما دوست شده بودیم، به همین سادگی، سارا یادش رفته بود , گم کرده ای دارد و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم، چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او, دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش، نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم, بلند, و مثل من بی دلیل, می خندید، خوش بودیم با هم، قد هردومان انگار یکی شده بود، او کمی بلند تر، و من کمی کوتاه تر، و سایه هامان هم , هم قد هم, پشت سرمان, قدم میزدند و می خندیدند.

- ااا ....مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون

دستم را رها کرد، مثل نسیم، مثل باد.. دوید، تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش، سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است، مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من، قدرت تکان خوردن نداشتم انگار، حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود، او گم کرده اش را یافته بود و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود، نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم.

- ایناهاش, این آقاهه منو پیدا کرد, تازه برام شکولات و آدامس خرید, اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟

صورت مادر سارا , روبروی من بود، خیس از اشک و نگرانی.

- آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد , همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام.

- خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو بدونین , یه فرشته است.

سارا خندید..

- تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ...

هر سه خندیدیم، خنده من تلخ، خنده سارا شیرین.

- به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش نمی کنم , سارا , تشکر کردی از عمو ؟

سارا آمد جلو..

- می خوام بوست کنم

خم شدم، لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم، دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود، سرم همینطور خم بود که صدایش آمد..

- تموم شد دیگه

و باز هر دو خندیدیم، نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن

- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟

لبخند زدم

- نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور و براست

- پیداش کنیا

- خب

....

سارا دست مادرش را گرفت

- خدافظ

- آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار

- خواهش می کنم , خیلی مواظب سارا باشید

- چشم

همینطور قدم به قدم دور شدند، سارا برایم دست تکان داد، سرش را برگردانده بود و لبخند میزد.

داد زد:

- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل.

انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که، خندیدم

.....

پیچیدم توی کوچه، کوچه ای که بعدش پس کوچه بود، یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که، هراسان دویدم..

- سارا .. سارا ...

کسی نبود , دویدم

تا انتهای جایی که دیده بودمش

- سارا

نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان

....

رسیدم به پس کوچه، بغضم ارام و ساکت شکست، حلقه های دود سیگار , اشک هایم را میبرد به آسمان، سارا مادرش را پیدا کرده بود و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم، گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان....

پس کوچه های بی خوابی من,انتهایی ندارد،باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان،خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن، گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند، حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست، من گم کرده هایم را توی همین کوچه پس کوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام، کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند، کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی , خودت هم میشوی , جزو گم شده ها ....



ثبت شده در دوشنبه 91/10/25 ساعت 1:21 عصر توسط مخاطب خاص نظرات شما () |

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو. صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد. روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی, موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت. مثه یه آدم عاشق, یه دیوونه, همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد. هیچ کس اونو نمی دید. همه, همه آدمایی که می اومدن و می رفتن همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود. از سکوت خوششون نمیومد. اونم می زد. غمناک می زد, شاد می زد, واسه دلش می زد, واسه دلشون می زد. چشمش بسته بود و می زد. صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود. بدون انتها, وسیع و آروم. یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد. یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود. تنها نبود... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده. چشمای دختر عجیب تکونش داد... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه. چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو. احساس کرد همه چیش به هم ریخته. دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد. سعی کرد به خودش مسلط باشه. یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن. نمی تونست چشاشو ببنده. هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد. سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه... فقط برای اون. دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید. و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد. یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست. چشاشو که باز کرد دختر نبود. یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد. ولی اثری از دختر نبود. نشست, غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو. چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه..... شب بعد همون ساعت وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید. با همون مانتوی سفید با همون پسر. هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن. و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو, مثل شب قبل با تموم وجود زد. احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه. چقدر آرامش بخشه. اون هیچ چی نمی خواست... فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه. دیگه نمی تونست چشماشو ببنده. به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد. شب های متوالی همین طور گذشت. هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه. ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد. ولی این براش مهم نبود. از شادی دختر لذت می برد. و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود. اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت. سه شب بود که اون نیومده بود . سه شب تلخ و سرد. و شب چهارم که دختر با همون پسراومد... احساس کرد دوباره زنده شده. دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط می شد. اونشب دختر غمگین بود. پسر با صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ریخت. سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه... دل توی دلش نبود. دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه. ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد. نمی تونست گریه دختر رو ببینه. چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو به خاطر اشک های دختر نواخت... همه چیشو از دست داده بود. زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود. یه جور بغض بسته سخت یه نوع احساسی که نمی شناخت یه حس زیر پوستی داغ تنشو می سوزوند. قرار نبود که عاشق بشه... عاشق کسی که نمی شناخت. ولی شده بود... بدجورم شده بود. احساس گناه می کرد. ولی چاره ای هم نداشت... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول... فقط برای اون می زد... یک ماه ازش بی خبر بود. یک ماه که براش یک سال گذشت. هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت. چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت. و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود. ضعیف شده بود... با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده... آرزوش فقط یه بار دیگه دیدن اون دختر بود. یه بار نه... برای همیشه. اون شب... بعد از یه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختر با همون پسر از در اومد تو. نتونست از جاش بلند نشه. بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش. بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره. دلش می خواست داد بزنه... تو کجایی آخه. دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای بهم ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون و برای خود اون بزنه. و شروع کرد. دختر و پسر همون جای همیشگی نشستن. و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد. نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد. یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سینه اش لغزید پایین. چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد. سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت. سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد. - ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید... به خاطر ازدواج من و سامان.... امکان داره؟ صداش در نمی اومد. آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه: - حتما.. یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت با تموم وجودش فقط برای اون مثل همیشه فقط برای اون زد اما هیچکس اون شب از لابه لای اون موسیقی شاد نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره، دختر می خندید پسر می خندید و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید آروم و بی صدا پشت نت های شاد موسیقی بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد...


ثبت شده در یکشنبه 91/10/24 ساعت 8:12 عصر توسط مخاطب خاص نظرات شما () |

 

در اتاقو قفل کرد..
پرده پنجره اتاق رو کشید، نشست روی صندلی..
سیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد..
تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت و مرد، با چشم های نیمه باز و سرخ ، به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد، دود سفید و تنبل سیگار , مواج و ملایم , در آغوش تاریکی فرو می رفت و محو میشد، انگار تاریکی , دود رو می بلعید و اونو درون خودش , خفه می کرد..
مرد از تماشای این هم آغوشی بی رحمانه , سرگیجه گرفت و به سرفه افتاد....
روزهای اول گل سرخ بود و چشم ها لرزش خفیف لب ها بود و نگاه های پر از ترانه شنیدن بود و تپیدن عشق بود و رعشه های خفیف و گرم زیر پوستی، روزهایی که همه چیز معنای خاصی داشت و سلام ها مثل قهوه داغ , در یک بعد از ظهر سرد زمستان , حسابی , می چسبید..
تعریف مرد , از عشق , دوست داشتنی فراتر از مرزهای منطق بود و زن , عشق را به ایثار دل , تفسیر می کرد، مرد , که هیچگاه عاشق نشده بود , از گرمای با او بودن ,لذت می برد . و حس می کرد چیزی در درونش متحول می شود و زن , مدام لبخند می زد , و گاهی چشم هایش از هیجان , مرطوب میشد و دستهایش مرتعش از لمس با هم بودن , دستهای مرد را در آغوش میکشید، روزهای اول , همیشه زیباست .
مثل روز اول خریدن یک کفش چرم براق..
مثل روز اول مدرسه..
مثل روز تولد..
هر تماسی , پر بود از فدایت شوم ها و دوستت دارم ها و بی تو هرگز و هر نگاهی , لبریز بود از تمنا و خواستن و نیاز زن , مثل بهار شده بود . پر از طراوت و تازگی و تبسم های پنهان همیشگی و مرد , شاد تر از تمام روزهای تنها بودنش , راست قامت و بی پروا، روی این وسعت سفید , لکه ای هم اگر بود , محو بود و مبهم یا اگر خیلی هم بزرگ بود , به چشم هیچکدامشان , نمی آمد، شعرهای عاشقانه بود و وعده های مخفیانه .....
روزهای خوب , زود می گذرد . قانون " بودن " همین است ، روزهای خوب , عمرش , مثل عمر پروانه هاست، کوتاه و زیبا و روزهای خوب , کم کم , تمام میشد .
مرد ؛ باز , آهسته , به زیر لب ترانه های غمگین می خواند و زن , تبسم های کنج لبش را , گم کرده بود، تکرار و تکرار و تکرار، شاید همین تکرار بود که همه چیز را فدای بودن خویش کرده بود و شاید هم , با هم بودن ها , بوی کهنگی و نم گرفته بود، هر چه بود , مثل سرمایی سوزناک و خشک , به زیر پوست عشق , نفوذ کرده بود و شاید هم , اصلا , عشقی در کار نبود .....
- من هیچوقت عاشق نمی شم .
هیچوقت ...
فکر کردی منم ازونام که به خاطر یکی , خودشو از روی ساختمون پرت میکنه ؟
فکر کردی اگه نباشی تب می کنم ؟
نه جونم ... اینطوریام نیس , دوستت دارم ولی خل و چل بازی بلد نیستم
حالا دو روز مارو بی خبر میذاری و به تلفونامونم جواب نمیدی بی معرفت ؟
فکر کردی با این کارت , عشقتو توی دلم میکاری ؟
نه به خدا , این کارا همش از بی مرامیته .... حتما یادت رفته اون شباییکه تا صدامو نمیشنیدی خوابت نمی برد
عیبی نداره ... میگذره ,
یه جورایی می سوزم , حتما کیف می کنی نه ؟
میسوزم از اینکه گفتم همدلمی ... نگو فقط همرام بودی ... دلت کجا بود و فقط شیطون میدونه ...
مرد میگفت و از پس دودهای مواج , روزهای گذشته را , جستجو می کرد...
و زن , همه چیز انگار , برایش خوابی بود کوتاه و سنگین :
- خودت چی ؟
خودت اگه یه هفته هم بری توی غار تنهاییت , هیچکی حق نداره صداش در بیاد..
حالا یه تلفنتو جواب ندادم شدم بدترین آدم دنیا..
خب چی داری برام بگی ؟ فکر نمی کنی همه چی خیلی بیخودی و تکراری شده ؟
خسته ام کردی , هیچ حس و حالی تو صدات نیست , انگار دارم با سنگ صحبت می کنم، حرفامون جمله به جمله اش اونقدر تکراری شده که نگفته همه شو از برم، نگفتم عاشقم باشو خودتو برام از رو ساختمونا پرت کن پایین، فقط خواستم بفهمم بودن و نبودنم فرقی ام برات داره یا نه .... که تو هم خوب جوابمو دادی....
بوق ممتد .
مثل یک دیوار آجری بلند است ، تا آسمان، انگار که دیوار , آسمان آبی را دو تا می کند...
بوق ممتد , یعنی رفتن , بدون خداحافظی..
یعنی , چیزی شبیه فحش های بد ....
...
مرد دست در جیب با قدی خمیده و چشمانی بی خواب، قدم زدن را برای فراموش کردن , امتحان می کرد و زن , بی پروا , عشقی تازه می خواست، اندام نحیفش , تحمل بار تنهایی را نداشت، صدای تازه , گرمتر از صداهای تکراری و واژه های تکراریست، عشق تازه , آدم را دوباره نو می کند، انگار آدم برای ادامه زندگی اش , دوپینگ می کند، عشق تازه , جسارت فراموشی خاطرات عشق کهنه را می طلبد و لگد زدن به تمام با هم بودن های قدیم...

مرد نمی توانست، مردها گاهی خیلی سخت می شوند، سخت و بیروح و لایه لایه، و مردی که واپس زده از عشقی نافرجام باشد , می شکند , ذوب می شود و اینبار به جای شیشه , سنگی می شود سخت تر از خارا....
آدم دلش تنگ می شود، دل آدم هم که تنگ شود , نفسش میگیرد، هوای گذشته ها را می خواهد، حتی شده به یک نفس عمیق..

یکسال گذشت، تنهایی همراه مرد بود و زن , انگار دوباره , واپس زده عشقی چندین باره بود، مرد , نه اینکه عاشق بوده باشد... نه .... فقط از روی دلتنگی، گوشی تلفن را بر می دارد و شماره ها را برای شنیدن , نوازش می کند:
- الو ...
صدای زن شکسته و خراشیده است، انگار قبلش سیگار کشیده باشد .. آنطوری صدا , در عین غریبه گی اش , دل مرد را می لرزاند، آن روزها چقدر خوب بود، هی ...
- الو ... بفرمایید
مرد , دلش می خواهد نفس عمیق بکشد، دلش می خواهد نفس حبس شده در سینه اش را با سلامی تازه , بدمد بیرون، گاهی می شود در یک آن , همه چیزهای بد را فراموش کرد، انگار که از همان اول نبوده، مرد تصمیمش را گرفت که ناگهان از پس صدای زن , صدای مردی غریبه آمد..
صدای قلدر و خشن :
- الو .... د چرا حرف نمی زنی مزاحم ....
قلب مرد انگار که , ایستاد، گوشی را کوبید روی تلفن..
مردی غریبه ! ... رویا که رنگش می پرد می شود کابوس و مرد غریبه کابوس رویاهای دلتنگی مرد شد، مرد , نحیف و قد خمیده، در اتاقو قفل کرد، پرده پنجره اتاق رو کشید، نشست روی صندلی، سیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد، تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت و مرد , با چشم های نیمه باز و سرخ , به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد....
زن , نشسته بود لبه تخت، شکسته و بیروح، مرد غریبه لباس هایش را پوشید، بوسه سرد مرد غریبه , شانه های لخت زن را آزرد..
- دوستت دارم
صدای مرد غریبه , شبیه سائیدن ناخن به دیوار سیمانی بود..
زن خوب گوش سپرد، نه ... این صدا هم تازگی نداشت، این صدا هم تکراری بود . زن , در جستجوی تازه تر شدن , اندازه تمامی دستمالهای کاغذی دنیا , چروکیده بود...
رسم است زیبایی ها را می نویسند و بعد ها افسانه می خوانندش و نسل به نسل , آدم ها با ولع تمام کلمه هایش را می خوانند و حفظ می کنند، حقیقت را که بنویسی، نه کسی می خواند، نه کسی حفظش می کند، حقیقت , آنقدر زشت است گاهی که آدم ها ترجیح می دهند در عمیق ترین نقطه قلبشان , به خاکش بسپارند...
تمام...


ثبت شده در شنبه 91/10/23 ساعت 6:10 عصر توسط مخاطب خاص نظرات شما () |

 

روزی روزگاری دخترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود آنقدر که روز و شب در رویای او بود.

دخترک آنقدر سر به عشق پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمیکرد.

خانواده ی دخترک و دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق ناممکن برگیرد.

و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد.اما او تنها لبخند میزد .

او میدانست که همگان تصور میکردند او عاشق پول و مقام پسر پادشاه شده …

اما خودش میدانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد . روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید .

پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند.

اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش را خودش تعیین کند. پادشاه قبول کرد .

و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام کرد…

وی گفت فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند

تا من همسرم را از میان آنان برگزینم .

همه دختران خوب و بد زشت و زیبا و فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در انجا گفت

من قصد دارم همسرم را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم اما تنها یک شرط برای همسر من واجب است

که من آن شرط را بازگو نمیکنم. تنها یک خواسته دارم …

من به تمامی دختران شهر تخم گلی را میدهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند و پس از مدتی گلی زیبا از آن رشد کند.

هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من خواهد بود.

دختران با شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از دستان پسر پادشاه گرفت…

دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر میکنی پسر پادشاه میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب میکند …!

اما دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است...

روزها گذشت و کم کم زمان به روز موعود نزدیک میشد …

اما دخترک هر چی بیشتر به گلدان خود میرسید و به آن آب میداد

و از آن مراقبت میکرد گلی از آن نمی رویید … او روز به روز افسرده تر میشد .

به گفته ی دوستانش پی میبرد . تا روز موعود ….

که همه دختران شهر با گلدانهایی زیبا و خوشبو راهی قصر شدند …

یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رز های سرخ در دست داشتن

یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز…

اما دخترک عاشق با گلدانی خشک و خالی راهی شد.

تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را ببیند …

شاهزاده که گلدانها را یکی یکی میگرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و او را صدا کرد …

سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت و پادشاه لبخندی به لب اورد …

پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک است که گلدان خالی به همراه آورده …

همهمه ای راه افتاد همه حتی دخترک با تعجب به وی نگاه میکردند…

که پسر پادشاه گفت: مهمترین شرط من برای ازدواج صداقت همسرم بود …

در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه ای بیش نبود و قرار نبود گلی از آن بروید !

و تنها کسی که به دروغ متوسل نشد این دخترک بود …!

پس وی هیچ گاه در زندگی به من دروغ نخواهد گفت .

 

" صــــــداقـــــــــــــــــــت.... "


ثبت شده در جمعه 91/10/22 ساعت 6:17 عصر توسط مخاطب خاص نظرات شما () |

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد..
در پس کور سوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سردتر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و ... رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیوار را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یک هفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
...
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده ...
- برین کنار .. دس بهش نزنین ...
- گداس؟
- چه خونی ازش میره ...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود ... تاریک ...
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .


ثبت شده در جمعه 91/10/22 ساعت 12:22 صبح توسط مخاطب خاص نظرات شما () |

   1   2   3   4      >

Design By : AMiR _ 2014